دیدید بعضی از جوانان به سراغ دعانویس ها میرند تا به اصطلاح بختشون باز بشه؟ شاید افراد با انگیزه های مختلفی به شخص دعا نویس رجوع کنند،حالا  نیت افراد میتواند خیر و برای ایجاد محبت در یک زندگی ،که دچار اختلاف شده باشد و یا بر هم زدن آرامش در یک خانواده به دلایل حسادت و کینه و دشمنی و...در هر حال باید دید اساسا رجوع به دعا نویسان (به هر نیتی) از نظر شرعی چه حکمی دارد؟

ادامه مطلب رو بخونید آگاهی تون بالا بره!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط محمديان  | 
چرا جوانان از درگاه خدا ناامید شده اند؟ چرا همش میگند ما هیچ وقت شغل مناسبی پیدا نمی کنیم؟ چرا دیگه به فکر ازدواج نیستند؟چون احکام خدا رو نادیده میگیرند.بیاییدخواهشا فقط به یکی از این آیات و احادیثی که در ادامه مطلب گذاشتم عمل کنید: امام صادق(ع) می فرماید: اگر کسی دو ماه پیاپی این دعا را به مدت چهار صد مرتبه بخواند هم مال و هم علمش زیاد میشود. من به این یکی عمل کردم نتیجه شو دیدم.

احادیث رو ویرایش کردم دوباره ادامه مطلب رو  بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 6:50 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا‌ ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: «ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو، مرا از پای درآورد».

مواظب باشید از وعده های پشت خرمن مسئولین نمیریم. خدا شکر  استادامون مسئولیتی ندارند وگرنه وعده ی نمره دادنشون هم پشت خرمن میشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 
ﻣﻌﻠﻢ سر كلاس فارسي ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت:ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:
بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ         که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ     ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: یادم نمی آید.ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!»
ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی      نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 
یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو عزرائیل اومد سراغش ! عزرائیل گفت: الان نوبت توئه که ببرمت ! مرد یه کم آشفته شد و گفت : اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا .عزرائیل : نه اصلا راه نداره! همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توست . مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر . عزرائیل قبول کرد و مرد رفت شربت بیاره . توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ! عزرائیل وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . مرد وقتی عزرائیل خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا عزرائیل بیدار شه . عزرائیل وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت . به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر لیست شروع به جون گرفتن میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 
20110408_144140.jpg

 

عکس  واقعی از یک پژشک!یک شخص محبوبی که در اثر یک حادثه  دیوانه شد!  نمی دونم پستهایی که مینویسم براتون جالبه یانه!چون هیچ نظری نمی بینم!ولی من به کار خودم ادامه میدم شاید کسی بخونه و دردی از او را التیام بخشم! شاید کسی بخونه و بگه واقعا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/03/13ساعت 5:17 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 

امروز در سایت آیت الله مکارم شیرازی مطلبی را مشاهده کردم که برایم خیلی جالب و خنده دار بود!نمیدانم این مطلب شوخی بوده یا جدی؟ ولی در هر صورت عبرت خوبی  است برای کسانی که در ازدواج شروط سختی را خواستارند.مخصوصا اگه ادعای استادی هم داشته باشند!خنده

ادامه ی مطلب رو بخونید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/11ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط محمديان  | 

نماز ستون دین و اوج بندگی در برابر معبود است اما گاهی برای راز و نیاز با خدا باید

در شرایطی سخت آزمون بدهیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/24ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط محمديان  | 

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/14ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط محمديان  | 
جای علامت سوال چه عددی میگذارید؟!

اگر:

 

5 = 1

25 = 2

125 = 3

625 = 4

? = 5
 
برای مشاهده جواب پائین بروید ...
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد.
اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید

5=1

.

نتیجه‌گیری اخلاقی : مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/14ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط محمديان  |